Sayed Nabi Amiri

Sayed Nabi Amiri

Share

سید نبی امیری فرزند الحاج سید صفی‌الله، در تاریخ ۱۴/۵/۱۳۸۶ در قریه آهندره، مرکز تالقان ولایت تخار به دنیا آمد.

28/01/2026

تلاوت کوتاه با خواهر زاده عزیزم 🇦🇫🇦🇫🎙️🎙️

17/01/2026

#افغانستان #قرآن #

15/11/2025

فریاد بزرگ برای جدیدترین طرفداران برتر من! ‏💎‏ Saber Shahi

برای خوش‌آمدگویی به آن‌ها در انجمن‌مان نظر بدهید، @طرفداران برتر

04/11/2025

اتحادیه قاریان ولایت تخار Union of Quran Reciters Takhar نشر تلاوت‌های قاریان نخبه، نوجوان و اساتید قرآن کریم
📍 افغانستان | صفحه‌ای جهانی برای دوستداران قرآن

Publishing elite Quran recitations from Takhar, Afghanistan
📍 A global page for Quran lovers

01/11/2025

Love Photo From Afghanistan

26/09/2025

صوت من القرآن حی اسمع

22/12/2024

*_♡داستان : شب عروسی🤭_*
*_♡قسمت : اول_*
*_♡نویسنده سید نبی رسا*

______________________________________

نام من عمر هست در یکی از دهات دور از شهر زندگی میکنیم و بخاطریکه پدرم در قومندانی ولسوالی کار میکند مجبور شدیم بیاییم به این ده . با دو خواهر و مادر و پدرم زندگی خوبی داریم ، اطراف ده ما پر از کاروانسراهای قدیمی و خرابه است که مردم بخاطر دیدنشان می آیند.ماهم گاهی برای تفریح به باغ های اطراف آنجا می آمدیم و چای میخوردیم.یا از میوه های باغ های مردم دزدی میکردیم و کنار جوی آب می شستیم و نوش جان میکردیم.
۱۲ ساله بودم آن زمان و پنهانی میرفتم همراه رفیق هایم به سمت کاروانسرا و آنجا شروع میکردم به تیله بازی(گول له)بازی.وقتی آنجا بودم همیشه جلوی چشمم سایه سیاهی را اطراف خودم می دیدم که فکر میکردم یا بخاطر آفتاب است یا بخاطر اینکه خسته میشم و چشمانم سیاهی میکند و از ترس اینکه ممکن است برای کسی بگویم و مرا مسخره کنند،چیزی به کسی نمی گفتم و تیر خوده می آوردم.سالها تیر میشد و من مصروف درس خواندن شده بودم و بخاطریکه پدرم زیاد سختگیر بود اجازه نداشتم که خیلی از خانه بیرون بروم و رفیق بازی کنم.دیگر ۱۸ ساله شده بودم و جوانی قد بلند،سیاستی،مقبول و چشم و ابرو سیاه بودم که از پدرم به ارث برده بودم این زیبایی را.
چون جوان شده بودم برایم به دنبال دختر میگشتن و برایم دختری از آشناهای پدرم پیدا کرده بود و به گفته خودش دختری پاک ،باعزت و خانواده دار بود که ۱۴ سال سن داشت.شب قبل نامزدی به درخواست دوستهایم برای اینکه وعده داده بودم و به خاطر خدا حافظی از دنیای مجردی به دنیای متأهلی پا میگذاشتم به کاروانسرا رفتیم .
آن زمان دوستی ها پاک و از دل پاک بود و اگر دختر و پسری از قوم وخویش کنار همه شیشته بودن اختلاط میکردن هیچ نیت بدی نداشتن و کسی به دلش بدی راه نمیداد و مثل خواهرو برادر همه دور هم جمع میشدن برای خوردن چای یا میوه.آنشب وقتی همه دور هم جمع نشسته بودیم و ومی گفتیم و می خندیدیم
چشمم دوباره به آن سایه سیاه خورد که اطرافم می چرخید و اینبار بصورت واضح آن سایه سیاه را دیدم.موتر به او زمان کم پیدا بود و ما بیشتر با گادی ازی ده به او ده می رفتیم و یا هر کسی بالا قاطری که داشت سوار میشد و چکر میکرد وقتی همه ما سوار قاطرهایمان شدیم و خندیده میرفتیم طرف خانه مان آن سایه خیلی واضح همراهم می آمد و چون کمی مشروب خورده بودم اول شک کرده بودم به چشمهایم ولی بعد چند دقیقه ای که مستی ام کامل پریده بود فهمیدم که این سیاهی طبیعی وعادی نیست.هر چقدر از دوستانم میپرسیدم که شما هم این سیاهی را می بینید میگفتن نه چیزی نمی بینیم و تو هم بخاطر خوردن مشروب دم نظرت می آید و گپی نیست.یا هم چون اسم زن کردن آمده ناز میکنی،ای گپ را گفتن وبلند می خندیدن.شب را به هر طریقی بود آمدیم خانه و کمی دورهمی دوستان دایره زدن و رقصیدن داشتیم چند شبی.
فردای آنشب خبری از سایه نبود و ما شب اش وعده بود که برویم خانه پدر گلتن.گلتن نام دختری بود که میخواستم همراه او عروسی کنم.وقتی رسیدیم و بعد از گپ ها و پلان های زیاد وعده شد که من بعد از عروسی ام بروم به ولایت برای کار کردن.بعد تعیین شیربها بلاخره عروس را صدا کردن.تا این مدت او را ندیده بودم و هر بار که می دیدم پیراهن مالداری به تنش بود و شالش روی صورتش کشیده بود و کوزه ای در دستش بود که همیشه طرف چشمه میرفت همراه دیگر دختران تا آب بیاورد از چشمه.وقتی گلتن را صدا کردن من توانستم یک نظر گلتن را ببینم……

گلتن را دیدم.دختری ساده با چهره زیبا،موهایی خرمایی،چشمان آبی و نمک خاصی که در چهره اش معلوم بود.آن شب نکاح و عروسی را برای هفته بعد تعیین کردند.چون دختر باید جهیزیه اش را که شامل.نالینچه،رختخواب عروس و داماد،آفتابه و لگن مسی،دیگ مسی و لوازم نان پزی بود را آماده میکرد.

مادرم برای من و زنم اتاق را که گوشه سرای ما بود را خالی کرد و داخل آن را آب و جارو زدن و قالینی را که از قبل بافته بودند هموار کردند و چند تا پرده دوخته بود آنها را وصل کرد به دیوار اتاق.
زمان ما خانه ها کاهگلی بود.هیچ کسی خانه اش از گچ و رنگ نبود و به همین کاهگلی هم احساس خوبی داشتیم.بعد اتمام کار،مادرم قرآنی را در طاقچه گذاشت.تمام چیز آماده شد و فردا شب عروسی بود.پدر و مادرم بالا پشت بام داخل پشه خانه خواب بودن.خواهرهایم داخل اتاق خواب بودن و من هم همیشه داخل سرا روی تخت سرا خواب می شدم.بی صدا روی تخت سرا دراز کشیده بودم و به آسمان بالای سرم خیره بودم و در ذهنم رویا می دیدم که یک باد خنکی به جانم خورد با ای که تابستان بود و هوا گرم بود اما آن بادی که به جان من خورد خیلی خنک و سرد بود.کمپل را به روی خودم انداختم و خودم را در ان پیچیدم کوشش کردم که خوابم ببرد که یک صدایی به گوشم خورد که گفت:عمررررر….عمرررر….از جایم پریدم و فکر کردم که رویا می بینم و دم نظرم آمده.بسم الله گفتم و دوباره کوشش کردم که خواب شوم اما اینبار سردی دستی را روی کمرم احساس کردم که بعد گفت:عمرررر….با صدای خفه ای که از سر ترس بود و هول کرده بودم جیغ کشیدم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم کی هستی؟!!!! هیچ مزاق خوبی نیست کی استی؟زود خوده نشان بده که خوب نیست با من ازی مزاق ها بکنی.چندبار صدا کردم اما صدای نیامد و این اتفاق تکرار شد.تا عصبی شدم و گفتم هر احمقی هستی خوده نشان بده در دلم شک کرده بودم که ممکن هست از جنیات باشد و نصف شب حوصله شان رفته وآمدن همراه من شوخی کنن چون آن زمان ازی موضوعات زیاد بود و گاهی پیش می آمد که پای پدرم و یا یکی از اعضای خانواده ام را کش میکردن و یا صدایمان میکردن.
روی جایم نشستم و بعد چند لحظه صدای زنانه نازکی آمد که گفت مطمئن هستی که میخواهی مرا ببینی؟به حدی صدای زیبا بود که در طول عمرم هیچ وقت چنین صدایی را نشینده بودم.از ترس کم مانده بود سکته کنم با وجود ترس زیاد باز هم با صدایم که گرفته بود و تته پته میکردم گفتم بلی مطمین هستم و میخواهم خودت را به من نشان دهی.همین حالا بیا بیرون هر جا هستی.ساعت نزدیک ۲بجه شب بود،در آن زمان مردم ۹بجه شب بیشتر بیدار نمی ماندن و صبح زود بخاطر کشت وکار زود بیدار میشدن و در تاریکی هوا میرفتن نماز صبح و بعد سر کارهایشان و شب از ماندگی زیاد زود خواب میشدن و همه جا را تاریکی مطلق میگرفت.پرسان کردم فرشته استی یا از طائفه جن؟چند لحظه بعد دیدم از تاریکی یک دختر قد بلند با اندامی زیبا،موهای بلند سیاه،چشمان درشت سیاه و زیبایی بی همتا و توصیف نشدنی!چهره ای که از زیبایی اش ترس را فراموش کرده بودم.هرچی نزدیک تر میشد من رو به پشت سرم میرفتم تا به لبه تخت سرا رسیدم.به اطرافم نگاه میکردم و میگفتم خدایا خواب هستم یا بیدار؟؟؟؟؟جلوی تخت نشست و به چشمانم خیره شد.آنقدر زیبا بود که نمیتانستم پلک بزنم.زبانم بند آمده بود وبه صد جبر با لکنت زبان گفتم:تو از من چه میخواهی؟….

شروع به تعریف کرد:من مریه هستم از تبار جن.خانواده ی من پشت تپه ای زندگی میکنن که کاروانسرا پایین آن ساخته شده است.من از کودکی همیشه روی تپه می نشستم و کسانی که به کاروانسرا رفت وآمد داشتن را نگاه میکردم.از زمانیکه کاروانسرا ساخته شد تا زمانیکه خرابه شد من اجازه نداشتم که پایین بیایم از تپه و کنار آدم ها باشم.تا روزیکه تو همراه رفیق هایت برای بازی آمدی اینجا،آن زمان تو خورد بودی و من دختر بالغی بودم.اما چنان احساسی را در وجودم بوجود آوردی که از شوق زیاد خودم را گم کرده بودم.همیشه بالای تپه منتظرت بودم ووقتی می آمدی،اطرافت میگشتم و ترا با شوق نگاه میکردم.
در ذهنم گفتم پس این همه سال تو بودی که مثل سایه به اطراف من می چرخیدی.
خیلی وقت بود که نیامدی کاروانسرا و من یک شب که در خیمه مان بودم احساس قلبی کردم که تو آمدی کاروانسرا،تیز خودم را رساندم.بین کسانیکه آنجا بودن تو را در اولین نگاه شناختم.چه قدی و چه سیاستی داشتی اما با همان چشم ها و همان لبخند دلبسته و وابسته تو شدم.میدانستم اشتباه است اما نمیتوانستم کاری بکنم و این مرا عذاب میداد.یک شب از مابین گپ هایتان شنیدم که عروسی ات نزدیک است و تصمیم گرفتم که با تو به شهر بیایم و خودم را برایت نشان دهم و احساسم را برایت بگویم.برایش گفتم تو فوق العاده زیبایی اما من با دختری از طائفه خودمان که انسان هست ازدواج میکنم و تو با گفتن این گپ ها مرا رنجاندی که در مقابل عشقت کاری کرده نمیتوانم.گفت میتوانی کاری بکنی اگر دلت بخواهد میتوانی با من ازدواج کنی.گفتم چی؟! چنین کاری امکانش نیست.گفت چرا نباشد،در طول تاریخ زن ها و مردان زیادی از طائفه تو با طائفه ما عروسی کردن.گفتم در مورد من ای فکر را نکن چون شدنی نیست.نزدیک اذان صبح شده بود که گفت من باید بروم صبا تورا می بینم وتیز رفت ولی من محو زیبایی او شده بودم و فکر زیبایی اش لحظه ای از ذهنم نمیرفت تا ای که خواب رفتم.صبح شد و با صدای قال مقال مهمانها بیدار شدم که تدارک عروسی را میگرفتن.من به کل اتفاق دیشب را فراموش کرده بودم و ایستاد شدم مصروف کارها شدم.شب شد و سازو سرود عروسی شروع شد و من آنقدر خوشحال بودم که مدام مشروب میخوردم و مست بودم که از دور چشمم به دختری زیبا با لباسی سفید بی نظیری افتاد.غرق او بودم که زبیر پسر خاله ام زد به شانه ام و گفت هوش تو کجا است گفتم:گلتن را ببین که چقدر زیبا شده اما او آنجا چیکار میکند.!؟گفت:چی میگی برادر گلتن به کجا بود او به مجلس زنانه است.گفتم خودم می بینم که گلتن هست روبرویم،آن لحظه بود که یاد مریه افتادم و دیدم به طرف اتاقی می رود که نیت بود من شب را با همسرم آنجا همبستر شوم.به دنبالش رفتم وقتی وارد اتاق شدم دیدم که برهنه منتظر من ایستاده.خدای من زیبایی چهره و اندامش قابل توصیف نبود.من آنقدر مست بودم که نتوانستم در مقابل آن همه زیبایی خودم را کنترل کنم وبا او هم آغوش(همبستر)شدم.حسی بی نظیر بود مثلیکه در دنیای دیگری بودم.چشمانش مانند اقیانوس خروشانی بود که هربار نگاهش میکردم مرا غرق خودش میکرد واندامش مثل بدن شیر ماده نرم و لطیف بود.نمیدانم چند ساعت تیر شده بود مثلیکه زمان متوقف شده بود.با صدای خواهرم به خودم آمدم که میگفت:عمرررر!!عمرررر کجایی؟ هی عروس را می آوریم.تیز ایستاد شدم لباسهایم را پوشیدم و خبری از مریه نبود.بیرون شدم در سرا دیدم که عروس را به طرف اتاق می آورن…

*ادامه دارد..*
> آگه مطالعه کدین قلبک بانین ♥️

04/10/2024

إستمع إلى أجمل تلاوة لفتاة عراقية شابة

Want your business to be the top-listed Beauty Salon in Cairo?
Click here to claim your Sponsored Listing.

Address